نویسنده :
Lida ; ساعت ۸:٠۱ ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥
سلام.... ميدونم خيلی وقت هست که چيزی نگفتم چون چيزی نداشتم بگم چند بار اومدم اپ کنم ولی اصلاً خودمم نميدونستم چی دارم مينويسم.. اين مدت اتفاقات خيلی خوب و بدی افتاد معلوم مثل هميشه
اتفاقات بد طولانی تر به چشم ميآد... آقا شايد خيليتون نميدونين که من رفتم اروپا... وحشتناک خوب بود يعنی يک موجود مرده رو
زنده کرد من که ميخواستم ادمه تحصيل ندم انقدر اشتياق داد بهم که روزه اول دو ساعت زودتر رفتم دانشگاه... انقدر خوب بود که اصلا نميخاستم برگردم .. پاريس از همه جا بهتر ..اين شهر انقدر باحاله که سالها توش زندگی کنی خسته نميشی... آلمان هم خوب بود مخصوصا که يه نفرو ديدم که خيلی خوب بود بالاخره يه انتظاره کوچيک تموم شد...آقا رفتيم دانشگاه درس خوندن ولی با سپهر آشنا شدم .. که اونم يک عالم ماجرا داشت که هم داغون شدم نه نه دوست پسرم نبود ولی بگزريم که چيکار ها که نکرد ولی بزرگتر شدم فهميدم هرکی که ظاهرش خوبه باتنش هم مثل ظاهرش نيست ... با تينا خيلی بيشتر نزديک تر شدم انقدر که واقعاً يه روز نبينمش دلم تنگ ميشه براش .. تينايی دوست دارم عزيزم کلی...با يه نفر ديگه هم
بحثمون
رابطم خيلی نزديک شد ولی اين دوست داشتن فرق داره... بلکه همين ديروز شد... نميدونم اين چه احساسيه .. احساسش مثل مهمد نيست مثل کاوه نيست مثل مج نيست...نميدونم کي ام هست هر دفعه که ميخوايم نزديکتر شيم ميگه ليدا منو تو يه دوست معمولی هستيم آره من اول اينو بهش گفتم چون اصلاً حس يک جدایی ندارم.. ولی ديگه نگفتم که هر دفعه بزنه تو سرم با اين جمله... اصلاً انقدر قوی شدم که نگو .. تو اين دعوا فهميدم که چقدرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّرّ چيزايی که قبلاً برام مهم بودن الان اصلاً مهم نيستند اگه ليدا قبلی بود الان سعي خودشو ميکرد تا جايی که ميتونه رابطه رو مثل اول کنه ... ولی اين يکی ليدا ديگه غرور داره کسی تاحالا نشده که گوشی رو روي من قطع کنه..ولی تو کردی.. حالا ببينيم اين چجوری ميگزره بازم ميگم اين دوستی ازاون دوستايی نيست که شما فکر ميکنين...يه دوستي عجيب قريب ،
که هر دو طرف بدجوری موازب هستند که صدمه نخورن...اينم ازاين ... رفتم مسافرت لس انجلس اصلاً خوب نبود افتضاح بود ، چيزايی فهميدن که هميشه قرار بود اسرار بمونه که تا حالا انقدر شديد گريه نکرده بودم کاش نميرفتم يعنی از اولش نميخاستم برم ولی به خاطره خواهر و برادرم مجبور شدم..... بدترين مسافرتی که تو عمرم تجربه کردم ولی خيلی چيزها برام اشکار شد... حتی يکم از خودم بدم اومد که با مرور زمان اين بدی هم ميگزره... بعدم که خواهرم اومده بود پيشم که بهترين
قسمت تعطيلات همين بود هفت ماه نديده بودمش ... اخ که من حاضرم برات بميرم ... که انقدر خوبی .. فرشته ای هستی که خودت هنوز پيداش نکردی...از اين خوشحالم که صبا تونست بره ايران.. ازاين خوشحالم که رزا همينجوری حالش داره بهتر ميشه.. و ازين خوشحالم که زندم
نویسنده :
Lida ; ساعت ۱:۳٠ ق.ظ روز جمعه ۱٥ دی ،۱۳۸٥
Yeki Boodo Yeki Nabood , Oni Ke Bood To Bodi
Va Oni Ke Nabood Man Boodam
Yeki Dashto Yeki Nadasht , Oni Ke Dasht To Bodi
Va Oni Ke To Ro Nadasht Man Boodam
Yeki Khasto Yeki Nakhast , Oni Ke Khast To Boodi
Oni Ke Bi To Boodan Ro Nakhast , Man Boodam
Yeki Avardo Yeki Nayavard , Oni Ke Avard To Bodi
Oni Ke Joz To Be Hich kas iman Nayavard Man Boodam
Yeki Bordo Yeki Nabord , Oni Ke Bord To Bodi
Oni Ke Dele toro Nabord Man Bodam
Yeki Gofto Yeki Nagoft , Oni Ke Goft To Bodi
Oni Ke Dooset Daram Ro Be Hich Kas Joz To Nagoft Man Bodam
Yeki Mondo Yeki Namond , Oni Ke Mond To Bodi
Oni Ke To Ghese Ha Harfesham Namond Man Bodam
Yeki Khondo Yeki Nakhod , Oni Khond To Bodi
Oni Ke Date Toro Ro Nakhond Man Bodam
Yeki Rafto Yeki Naraft , Oni Ke Raft To Bodi
Oni Ke Ta Abad Naraft Man Bodam
Yeki Bakhto Yeki Nabakht , Oni Ke Nabakht To
Bodi Oni Ke Toro Be Gharibeh Bakht Man Bodam
نویسنده :
Lida ; ساعت ٢:٥٥ ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٥
بايد مثل روباه مکار و مثل مار ساکت ولی بظاهر خود را مانند کبوتر مظلوم و مثل گوسفند بی اطلاع نشان دهد
.ميخوام اينجوری باشم شايد زندگيم راحت تر شه ، خسته شدم انقدر از خود گذشتگی کردم بعد صدمه خورده باز
هم خودم بودم فقط هم برای کسانی همين ليدا باشم که ارزشش را دارند
نویسنده :
Lida ; ساعت ٩:٤۳ ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٥
نیمهء گمشده ی من چه کسی می تونه باشه واسه روح تشنه ی من همیشه دیونه باشه
کسی که هر کلامش طلوعی تازه باشه غم و تنهایی ما به یک اندازه باشه
اون کسی که خواستن او با همه فرق داشته باشه هر چه که از او بخونم شعر تکراری نباشه
کسی که برای خوندن نشسته تو سینه ی من نفس هاش هوای عشقه سکوتش صدای عشقه
اون که از نهایت عشق منو با اسمم بخونه منو جزئی از وجودش یا خود خودش بدونه
اون که گم شده از آغاز تا که من تنها بمونم جاده ی جستجوهامو تا قیامت بکشونم
کسی که ، همیشه عاشق مثل من ، دیونه باشه تو دنیا ، اگه نباشه تو آینه ، می تونه باشه
کسی که هر کلامش طلوعی تازه باشه غم و تنهایی ما به یک اندازه باشه
|
نویسنده :
Lida ; ساعت ٩:٤۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥
...................................................................................................................................................................
....................................................................................................................................................................
..................................................................................................................................................................................
...........................................................................................................................................................................
..............................................................................................................................................................................
................................................................................................................................................................................
...........................................................................................................................................................................................
.........................................................................................................................................................................................
......................................................................................................................................................................................................
............................................................................................................................................................................................................
.......................................................................................................................................................................................................................
...................................................................................................................................................................................................................................
...................................................................................................................................................................................................................................................
.................................................................................................................................................................................................................................................................
................................................................................................................................................................................................................................................................................
............................................................................................................................................................................................................................................................................................
چقدر حرف زدم
.
نویسنده :
Lida ; ساعت ۱٠:٢٩ ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥
آقا سلام ... آقاااااااااااااااا اين دو روز اتفاقاتی افتاد که ميخوام همين الان محکم
برم تو شيشه اطاق. انقدر اعصابم خورده که نگووووو.... آقاااااااااا، رزا رفت ايران ، آقاااا نميدونين همين الان که رفت نشست تو هواپيما چقدر احساس تنهایی ميکنم... من و رزا شايد از هم دور بوديم ولی بعضی موقعها که فکر ميکنم
ميبينم اگه پيش هم بوديم انقدر که خاطره داريم باهم شايد نميداشتيم..... اول بگم رزا کانادا بود من اينجا ديگه.... بعد خيلی راحت ميشد ارتباط داشت، راحت
مجانی ميتونستم بزنگولم بعدم تا دلمون از خنده درد نميگرفت قطع نميکرديم.... اون خيلی چيزايی ميدونه از من
که هيچکس ديگه نميدونه....... اخلاقش مو نميزنه...فقط با مقاومت تر از منه ...حتی درس خوندنمونم باهم بود ... وب ميداديم جدی درس ميخونديم بعد ميخنديديم بهم... هميشه رزا ميگفت
خنده دار درس ميخونی ليدا..رزااااااااا من بدونه تو اينجا تنها ميشم... ميدونم همين الان زنگ زدی تو فرودگاه گفتی بابا بهم هی ميزنگيم ولی يه حسی ميگه نميشه
...
رزاااااا من ناراحتم ميفهمئيئيئيئيئييی؟؟؟؟ بعز گلومو گرفته رزااااا..رزا تو بهترينی رزا، فکر کنينّنّ من الان ميخوام خدامو بکشم همين الان رزا گفت
نميتونه برای مدتی بياد ياهو... من که با ذوق پا ميشدم که شايد رزا يه چيزی گفته باشه با خنده صبحمو شوروع کنم
برای مدته طولانی ازش خبری نيست.... من ميخوام الان مثل ابر گريه کنم... احساسه تنهايی خفن ميکنمّمّ...رزا وحشتناک دوست درام... رزاا هيچوقت کمکتو فراموش نميکنم ، هيچوقتّتّتّتّتّتّتّتّ... دوست دارم عنکبوت
نویسنده :
Lida ; ساعت ٦:۱۸ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٥
سلام آقا من يکم بايد در باره اين موضوع که
صبا و رزا
گفتن فکر کنم جواب دارم ولی کامل نيست ... فرصت بدين
...
ولی بحث اين دفعه : اون پولداری که پول داره ولی جونش در مياد پولشو خرج کنه با اون گدايی که اصلاً پول نداره چيه ؟
اصلاً چرا طرف بايد پولدر باشه وقتی ارزش پول نميدونه ؟ چرا دکارسين کاغذ جمع ميکنه؟
نویسنده :
Lida ; ساعت ۱٠:٤٦ ب.ظ روز سهشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٥
سلام سلام... آقاا من به يه نتيجه رسيدم که من چرا سلام نميکنم يهو ميآم حرف ميزنم .. به قول
رزا
: يعنی که چه 
..آقااااااااااااااااااااااااا بدجوری ارومم يه احساس خيلی خوب ولی يه دلهره هم باهاش هست آخه من زياد ازاين آرامشها داشتم ولی يه جوری خراب شده الانم ميترسم اين دفعه چجوری
ميخواد حالم را بگيره... آقاااااااا من دوباره پلوم شل شد.... الان ميام اب را گذشتم رو گاز همينجوری الان تموم ميشه... روغنشو ريختم ... هواستون باشه بگين که برنجشم بايد برم بريزم ... آقاا من الان با اين احساس چيکار کنم ؟؟؟؟؟ ميخوام با يکی تقسيمش کنم
... آقا منو
رزا
داشتيم ميحرفيدیم ديروز يه بحث جالب پيش اومد ... اينکه آدم ميتونه کسی که دوست داره رو يه درصد کوچیکو جدا بذاره که اگه اين رابطه تموم شد
کمتر عزيت شه ؟ من ميگم ميشه آخه تو خودتی که عشقو تو قلبت جا سازی ميکنی پس همينجوری ميتونی تصميم بگيری چقدرشو
پر کنی.... يعنی من هميشه اينکارو کردم ... اه الان ميام روغن جوشيد،، خوب آقا من امروز حسابی گند زدم به غذا پلو شل شد وای وای حالا خوبه با افتخار گفتم به مامی بابی گفتم برين بيرون
من غذا درست ميکنم .... آقا از الان بگم من درست نکردما جنها درست کردن... لول قيافه پلو خيلی خنده داره ... خوب يکی نيست ميگه اين همه کار داری چرا ا الان داری مينويسی آخه مگه ادم هروقت دلش گرفته بايد
بياد بنويسه من الان يه احساس خوب دارم ميخوام حرف بزنم دها.... اها من نميگم رسا چی گفت در باره اون موضوع شايد نخواد کسی بدونه ولی آره ديگه اينجوری من ميگم يه صدمو بايد خالی از عشق بزاری که همون يه سوراخ ميتونه کمکت کنه ... نميگم عشقتو کمتر نشون بده... کسی که دوست داری بايد تمامه احساساتی که بهش داری بهش بگی ... هر احساسی که تو دلته بايد بريزی بيرون چون وقتی تموم شه همش نگرانی شايد کم گذاشتم شايد چون اون موضوع رو نگفتم اينجوری شد ... يعنی اينجوری بگم بايد عشق بارونش کنی ... و اينم بگم اگه از تهه دلت نباشه زحمت اينکه بگی را به خودت نده... اينجوريا ديگه ... به جونه شما
زندگی ده برابر چيزی که ما فکر ميکنيم زيباست... هيچوقتم نميتونی پيشبينيش کنی همين ديشب من با گريه خوابيدم ولی الان نميدونم چجوری احساس شيرينمو تشبيش کنم
نویسنده :
Lida ; ساعت ۱۱:۱٦ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٥



آقاااااااااااااااااااا من امروز متوجه شدم که دوروز پيش وبلاگ من يک سالش شد.... اااااااا يعنی من الان کف کردم ... يعنی اصلاً من يه سال اينجاحرفيدم...نهههههههههه
...
من الان دهنم مثل خرچنگ پری دريايی باز مونده.... چه روزاي خوبی اينجا داشتم روازي غمگينم داشتم که همين نوشتنش باعث شد سبک شم... از همه اينای که حتی يک بار هم اومدن متنهاي منو خوندن تشکر ميکنم
... خيلی روحيه دادين
... از مهمد هم مرسی که
تا چند ماه پيش تمام انرژی من بود که اينجا بنويسم... اين اواخر هم ميبينين کم ميام چون انرژی
تخليه شده.... آاا چند ماه ديگه وبلاگم شروع ميکنه به راه افتادن.
.. فعلاً داره چهار دسته پا راه ميره
... اين قسمتو با جمله هميشگی تموم ميکنم.....
زندگی زيباست ای زيبا پسند ... زيبا انديشان به زيبايی رساند
نویسنده :
Lida ; ساعت ۱۱:٥٧ ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥
می خوام امشب تنها باشم توی خواب و رویا باشم می خوام امشب زیبای من عاشق تو و دنیا باشم ببین که غرق آتشم از عشق تو چه می کشم وای در این شام مهتاب بمان که مستم و بی تاب وای وای، امشب در سر شوری دارم وای وای، امشب در دل نوری دارم وای وای، دنیا دنیا دوستت دارم از عشق تو بی قرارم همه خواب و من بیدارم، وای وای وای، با شوری که در سر دارم وای وای، با نوری که در دل دارم وای وای، دنیا دنیا دوستت دارم از عشق تو بی قرارم همه خواب و من بیدارم، وای
می خوام امشب شیرین من واسه عشقت فرهاد باشم نذار امشب با یاد تو مثل برگی بر باد باشم ببین که غرق آتشم از عشق تو چه می کشم وای در این شام مهتاب بمان که مستم و بی تاب وای وای، امشب در سر شوری دارم وای وای، امشب در دل نوری دارم وای وای، دنیا دنیا دوستت دارم از عشق تو بی قرارم همه خواب و من بیدارم، وای وای وای، با شوری که در سر دارم وای وای، با نوری که در دل دارم وای وای، دنیا دنیا دوستت دارم از عشق تو بی قرارم همه خواب و من بیدارم، وای وای وای، امشب در سر شوری دارم وای وای، امشب در دل نوری دارم وای وای، دنیا دنیا دوستت دارم از عشق تو بی قرارم همه خواب و من بیدارم، وای وای وای، با شوری که در سر دارم وای وای، با نوری که در دل دارم وای وای، دنیا دنیا دوستت دارم از عشق تو بی قرارم همه خواب و من بیدارم، وای |
نویسنده :
Lida ; ساعت ۱٠:٥٠ ق.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥
When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I
> go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I
> sick, I Black, And when I die, I still black... And
> you White fellow, When you born, you pink, When you
> grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When
> you cold, you blue, When you scared, you yellow,
> When you sick, you Green, And when you die, you Gray... And
> you call me colored???......... "



نویسنده :
Lida ; ساعت ٥:٤۸ ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥
من اين شعر رو از
رزا
که خيلی خيلی دوستش دارم گرفتم که يهو همون لحظه که تو مخه من بود که بزارمش تو کلبه تنهاييم گفت من دارم ميزارمش تو وبلاگم که هردو خنديديم يه عالمه تعارف ازين چيزا که آخر تصميم گرفتيم دو تايمون بزاريمش

یا رب به خدایی خداییت و آنگه به کمال کبریاییت
کز چشمه عشق ده مرا نور و ین سرمه مکن ز چشم من دور
از عشق به غایتی رسانم کاو ماند اگر چه من نمانم
گوین که خو ز عشق واکن لیلی طلبی ز دل رها کن
یارب تو مرا به روی لیلی هر لحظه بده زیاده میلی
گر چه ز شراب عشق مستم عاشق تر از ین کنم که هستم
از عمر من آنچه هست بر جای بستان و به عمر لیلی افزای
گر چه شده ام چو موی از غم یک موی مباد از سرش کم
از حلقه او به گوشمالی گوش ادبم مباد خالی
بی باده او مباد جامم بی سکه او مباد نامم
گوین ز عشق کن جدایی این نیست طریق آشنایی
من قوت ز عشق می پذیرم
گر میرد عشق من بمیرم!
نویسنده :
Lida ; ساعت ۱٠:٢٥ ق.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥
سلام به همه ... آره بدشانسی با من همراه بود هنوز زندم... از همه اونايی که منو فراموش نکردن واقعاً ممنون..
چيزی براي گفتن ندارم ... يعنی نميخام چيزی بگم ... فقط اين
It doesn't matters how you look, what maters is how you think and act. Respect Others!!!!!
دوستون دارم... جديدن از خيلی ها متنفر شدم.... هر روز که ميگزره آدم ها پست تر ميشن و بی احساس تر.... به هيچکس نميشه اعتماد کرد فقط نقش بازی ميکنن.... متنفرم...متنفرم...متنفرم....متنفرم
نویسنده :
Lida ; ساعت ٦:٠٧ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

يک بهار ديگه... يک زندگی تازه... يک زيبايی مطبوع...
واااااااااااااااااااااااااای خيلی خوشحالم.. چون الان هم داره باااااارووووون مياد... خيلی وقت بود که قبل از سال تحويل بارون نيومده بود... خوشحالم چون بعد از
دوازده سال همه فاميل برای عيد دور هم هستند... خدا کنه خالم امروز از بيمارستن مرخص شه که
سال نو را در بيمارستان جشن نگيريم.... فکر کنين سی نفر برن تو بيمارستان بد سال را تحويل کنن بد چی سی نفر ايرانی که خودتون ميدونين که بيمارستن ميره تو هوا... از الان احساس ميکنم که سال خوبی خواهد بود...
خدايا تمام بيماران را شفاء ده.... خدايا مشکلات اساسی را خودت حل کن.... خدايا عاشق ها
را بهم برسان... خدايا انتظار را کم کن ... خدايا خوبی را بيشتر کن ... خدايا بدان را به راه راست هدايت کن.... خدايا يکم کمک کن بتونم بفهمم چه رشتهی بايد انتخاب کنم.... خدايا مشکلت خانوادگی را کم کن... خدا بيشتر از
اين خسته ات نميکنم چون خيلی ها ازت کمک ميخوان...خدايا برای همه کمک هات ممنون
خدايا شکرت
...
نميدونين امروز چقدر کار دارم... اصلاً خودم فکر ميکنم سرم سوت ميکشه.... ولی ميدونستم که فردا انقدر سرم شلوغ هست که نميتونستم چيزی بنويسم
....
دوباره سال نو را به همه تبريک ميگم... و سال خوب و سلامتی فراون داشته باشيد.... و کمتر
دوا کنين... از زندگی لذت ببرين .... دوستون دارم هوارتاا
نویسنده :
Lida ; ساعت ۸:٥۳ ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤
باروووووووووووووووووووووون اومد ... بارون اومد .. بااااااارون اومد... نه نفهميدی چي گفتم بارون اومد بعد از يک سال بارون اومد
بالاخره دل ابر آب شد جواب همه التماسام را داد بااااااارون اومد ... الان من يک ثانيه هست از زير بارون برگشتم تمام لباسام خيسه داره آب ميريزه رو کیبرد و دستم هم از سرماا نميتونه تايپ کنه ولی اين احساسو به هيچ احساسی تو دنيا نميدم واااای امروز چه روز پر خاطره اي بود صبح با صداي بارون بيدار شی بد صبحونه نخورده بپری بيرون فقط فقط قدم بزنی و به يکی که خيلی برات عزيز صحبت کنی واااای اون احساس به هيچ چيزی تو دنياعوض نميکنم .. آقا واستين کیبردم وحشتناک خيس شد.. الان بر ميگردم...بارون اوووووووومد ... بعد بيای خونه ، خونه هم گرمه گرم ولی باز در اطاقتو باز کنی بشينی پشت کامپيوتر هال کنی بعد دوباره به پنجره نگاه کنی به خودت بگی احمق پاشو برو استفاده کن دوباره لباس بپوشی بری تو حياط با يه شير کاکائو گرم با يه کتاب بشينی زيره بارون هی کتاب بخونی هی سرتو بلند کنی بارون بخوره تو صورتت... بعد دلت برای کتاب بسوز ببينی خيس خيس شده داره التماس ميکنه بريم تو ... اينجاست که سر دوراهی ميشينی ..ولی هيچ کس و هيچ چيزی را بيشتر از بارون دوست ندارم... ولی کاش بارون اينو ميدونست... واااااای از زمستون که شروع شد تا الان اصلا بارون نیومده بود يعنی از زمستونه سال پيش ... صداي بارون را ميشنوی؟ واااااااااااااااای من دوباره ميخوام برم بيرون ولی خيلی سردمه ... ولی بازم پنجره اطاق بازه دارم به يه اهنگه خيلی اروم گوش ميدم يعنی دارم حال دنيا رو ميبارم .... خدا به خدا نوکرتم ... مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی
نویسنده :
Lida ; ساعت ۱٢:۳٧ ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٤
اين متن را بابی بهم گفت دو روز پيش ... خيلی جالب بود
وقتی به دنيا اومدی همه داشتن می خنديدن وقتی تو داشتی خفه ميشدی از گريه.... حالا جوری زندگی کن که وقتی تو مردی تو بخندی همه برات گريه کنن....
نویسنده :
Lida ; ساعت ۳:٤٥ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤
heh vaghean zendegiye mozhekie
نویسنده :
Lida ; ساعت ٩:۱۸ ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤
1445
هنوز باورم نميشه... هنوز نميتونم باور کنم 1445 روز انتظار آخرش شد جدايی... هنوز که هنوز احساس ميکنم اون همه
حرفی که زديم خواب بود .... هنوز اين موضوع هنوز تو ککم نميره... هی خدااااااااااااااا نميدونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت ... خوشحال که هنوز منو دوست داری با اون همه عزيتی که کردمت و هيچکودمش تقصير من نبود و اينکه هردو قبول کرديم اين انتظار به جايی نميرسه.... ازاين خوشحالم که هر وقت بيام ايران باز مهمد ميخواد منو ببينه... ازاين خوشحالم که کامل از دستت ندادم .... ازين خوشحالم که مثل بيشتر عاشق ها با بدی تموم نشد... ازين خوشحالم که 1445 روز را با تو گزروندم.. ازين خوشحالم که حداقل 1445 روز خدا وقت داد که عشق بورزيم... از اين خوشحالم که عاشق هم شديم ... ازين خوشحالم هميشه با اين همه مشکلات هم باز هم اعتماد به نفس ميدادی...ازين خوشحالم که پا تا پا اومدی . از اين خوشهالم که باور داری دوست داشتم و دارم.. از اين خوشحالم که خدا اين همه روز به من داد که باهات باشم
از اين ناراحتم که برگشتن و رفتنم برات شده عادت ... از اين ناراهتم که چرا تا تابستون دوام نياورد... از اين ناراحتم که خيلی روز هاي سختی را گزرونديم... از اين ناراحتم که چرا من و تو اين همه مشکلت بايد جلومون ميبود... از اين ناراحتم ... ناراحتم که اين همه روز انتظار کارمون به اينجا کشيد... ازاين ناراحتم که چرا خانوادها درک نکردن که چقدر ما هم را دوست داريم... از اين ناراحتم که چرا تو بايد اون انتخابی ميکردی که هيچ وقت نبايد ميکردی ... ازين ناراحتم که اون انتخاب باعث شد که منم کم بيارم... چرااااچراا قبل از اون انتخاب بيشتر فکر نکردی... بهتر بود سيگاری ميشدی ولی اون انتخاب را نميکردی..سيگار را ميشد با کمک هم ترک کرد ولی اين انتخاب را هيچجوری نميشه جبران کرد..همين انتخاب شد که نميتونستم زياد در باره تو با مامان بابا صحبت کنم از حقم دفا کنم.. همين انتخاب باعث شد يک عالم غم هم را نتونم به کسی بگم که واقعاً داقونم کرد... ولی باز هم زندگی خوبی داری جدا از زندگی عشقيت ... ولی هنوز باورم نميشه که نجنگيدی بازم هنوز باورم نميشه بهم گفتی پست .. باز هم باورم نميشه که کلی چيزاي ديگه گفتی بهم .... مهمد مگه تقصيره من بود مگه تقصير همون مشکلاتی که جلمون بود نبود ... باور کن اگه من تورو دوست نداشتم ميتونستم تو اين چهار سال که اومدم اين ور آب با خيلی ها باشم ولی نميشد مهمد نميخاستم شيوا کشت که برو با يکی دوست شو فراموشش کن ... خيلی ها مخالف اين انتظار بودن ... ميدونستم اين انتظار پايانی نداره... تو هم ميدونستی... فقط دوست داشتنت خوبی هات آقا بودنت .. مرام بودنت ازين که هيچوقت نتونستم خودم گول بزنم بگم اين عشق هوس ... آی بدجوری پرم
نویسنده :
Lida ; ساعت ۸:٥۱ ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٤
تولدت مبارک نی نی
الان سه روزه هستم... نتونستم روز تولدم بيام پيش تنهايم ... خوشحالم از صميم قلب خوشحالم
...برای اينکه تا حالا خيلی ها از من راضی هستن ... و اين يک افتخار هست اينکه هر جا ميرم همه به بابا ميگن افتخار کن دختر خوبی داری... ولی نميدونن من دست مزد تربيت مامان و بابام هستم... کاش ميتونستم بفهمم من را چجوری تربيت کردن که من بچه هايه خودم را همينجوری تربيت کنم... وای هر لحظه از مامان ميپرسم الان در چه حالتی بودين ؟ الان از بيمارستان اومدين بيرون؟ الان چه احساسی داشتين ؟ من وقتی اذان ظهر را گفتن اولين گريه زندگيم را کردم و همون گريه برای خيلی ها مهم بوده چون من تونستم اولين نفسم را بکشم... هميشه فکر ميکردم چرا بچه به دنيا مياد گريه ميکنه ؟ چرا نمی خنده؟ ولی بالاخره دليلش فهميدم ، گريه بچه خيلی من را عذاب ميده ولی اون گريه اول معنی حيات يک بچست يعنی بچه سالم هست يعنی با کمک گريه بچه نفس ميکشه
آاای که روزه تولدم وحشتناک خوشحال بودم بلکه هفته قبلش خيلی هفته سختی بود ولی نزاشتم روز تولدم را خراب کنه.
من قبلا هم گفتم من عاشق هر تولدی هستم و برام اون روز برای هر کسی باشه احترام خاصی داره... اميدوارم تا آخر خوب باشم و باعث افتخار
مامان و بابام باشم..
ديروز يک اتفاق خيلی سخت افتاد ولی نميخوام با اين متن قاتيش کنم.... اين نوشته بايد بوی باران زمستانی بده
تولدت مبارک کوچولو همه
نویسنده :
Lida ; ساعت ۸:٢٦ ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٤